الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
183
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
بازدهى . چون عبيد الله اين بگفت عمر سعد پاسخ داد : امروز مرا مهلت ده تا بنگرم . پس با نيكخواهان مشورت كرد همه نهى كردند و حمزة بن مغيرة بن شعبه خواهرزادهاش نزد او آمد و گفت : تو را به خدا قسم اى خال كه سوى حسين عليه السّلام نروى كه هم گناهكار شوى و هم قطع رحم كرده باشى قسم به خدا اگر از دنيا و از مال خود و از ملك روى زمين بالفرض كه تو را باشد دست بردارى و چشم بپوشى بهتر از آن است كه به لقاى خداى عزّ و جلّ رسى و خون آن حضرت در گردن تو باشد . گفت : چنين كنم . چنين كنم . و شب را همه در انديشهء اين كار بود و شنيدند كه مىگفت : أ أترك ملك الرّى و الرّى رغبة * ام ارجع مذموما بقتل حسين و في قتله النّار الّتى ليس دونها * حجاب و ملك الرّى قرّة عين ( 1 ) پس نزد ابن زياد آمد و گفت : تو اين عمل به من سپردى و همه شنيدند و من در دهان مردم افتادم اگر رأى تو باشد مرا به همان عمل فرست و ديگرى از اشراف كوفه سوى حسين عليه السّلام گسيلدار كسانى كه من آزمودهتر از آنان نيستم در جنگ و چند كس را نام برد . ابن زياد گفت : كسى كه خواهم بفرستم درباره او با تو مشورت نمىكنم و از تو رأى نمىخواهم اگر با اين لشكر ما سوى كربلا مىروى فهو و اگر نه فرمان ما را باز ده . عمر گفت : مىروم . پس با آن سپاه روانه شد تا بر حسين عليه السّلام فرود آمد . ( 2 ) مؤلف گويد : از اينجا آن خبر كه امير المؤمنين عليه السّلام پيش از اين داده بود درست آمد . در تذكرهء سبط است كه : محمد بن سيرين گفت : كرامت على بن ابى طالب عليه السّلام در اينجا آشكار گرديد كه روزى عمر سعد را ديد و او جوان بود گفت : واى بر تو اى ابن سعد چون باشى وقتى در جايى بايستى مخيّر ميان بهشت و دوزخ و آتش را اختيار كنى انتهى . و چون عمر سعد به كربلا رسيد ( ارشاد ) عروة بن قيس اخمسى را سوى آن حضرت فرستاد و گفت : نزد او رو و بپرس براى چه اينجا آمدى و چه خواهى ؟ و عروه از آن كسان بود كه نامه نوشته بود شرم داشت از رفتن پس ابن سعد از ديگر رؤساى لشكر همين خواست آنها نيز نامه نوشته بودند و همه تن زدند و كراهت نمودند كثير بن عبد اللّه شعبى برخاست و او سوارى دلير بود كه از هيچ امر خطير روى گردان نبود گفت : من مىروم و اگر خواهى او را به غيله بكشم . عمر گفت : كشتن او را نمىخواهم و ليكن نزد او رو و بپرس براى چه آمده است ؟ كثير برفت چون ابو ثمامه صائدى او را نگريست گفت : يا ابا عبد اللّه اصلحك اللّه بدترين مردم زمين